انتخابش کرده بودم..
خب..میدانی..زیبا بود..قد بلند..
چهارشانه..
چشم وابرو مشکی..
باخنده هایی مردانه و سنگین و اخم هایی جذاب
اصلا در یک کلام..فوق العاده!
از آن تیپ ها که می شود گفت به راحتی میتواند دل هر دختری راببرد!
اما..
صبرکن..صبر کن..
تو که لااقل میدانی که من شامل این گروه هر دختری...نمیشوم..ها؟
انتخابش کردم...
که همان گروه دختر ها
نیایند دلسوزی کنند و کرور کرور حرف
پشت سرم روانه کنند که آخی..فلانی را دیدید؟
بعد از رفتن پسره تارک دنیا شده ..
البته حق هم دارد...کی سراغ او می رود؟ا
اگر خوب بود عشق چند ساله اش رهایش نمی..
خب..بگذریم..میدانم که این گروه از دخترها را خوب میشناسی!
برای همین گشتم و گشتم یک بی نقص پیدا کردم
که این رل پیجم بشود و
اسم و فامیل خوش آهنگش
شناسنامه ام را سیاه بکند.
نگاه نکردم دلم چه می خواهد و چه می گوید و اینها...
معیارهای دختران شهر مهمتر بود..
دلم هم اگر خیلی مرد میدان بود..
آنروز نحس رفتنت لالمونی نمیگرفت و خفه نمیشد.
الان حرف زدنش به چه کارم میآید؟
بعد هم..
خب همه ی مردها مثل تو نیستند
که بیایند معیار بسازند و جادو کنند ...
که بتوانند
دختری را که
مثل تمام دختران شهر
عاشق چشم و ابرو سیاه و عطر تلخ و
هیکل ورزشکاری بود..
طلسم یک جفت چشم عسلی
و موهای خرمایی و هیکل معمولی و
خنده هایی از ته دل کنند
هرکسی که تو نمی شود..ها؟
این هارا نوشتم..
که اگر روزی خواندی..
امروزی را که مرا دست در دست کنارش دیدی را خاطرت بیاید
وبدانی بی دلیل بغض کردی...
بی دلیل حسودی کردی...
و غرروری که هزار بار مرا به خاطرش شکستی..
بیدلیل زخم برداشت..
وبی دلیل پای حرفهای خاله زنکها نشستی که برایت گفتند
ندیدی چه پسر فوق العاده ایه...تا دختره می خنده ضعف میکنه براش..انقدر باهم خوشبختند که نگو..
و بی دلیل خورد شدی..
اینها برایت نوشتم
که روزی بخوانی
که بگویم
خیالت راحت...
تو تنها زخم زندگی منی..
وبعد از تو..دلی نمانده که باخنده های دیگری برود..
#ری_را
برچسب:
نویسنده: علی مهدوی